راستش پنج شنبه شب عروسی دختر خالم بود دوس

 

 

نداشتم برم ولی رفتم به اصرار مادر حالا تو عروسی

 

 

مادر بنده از یه نفر پرسیده این دختره که رقص میکنه

 

اسمش چیه؟خانمه هم گفته حالا فردای عروسی

 

 

دختره منو دیده میگه مادرتون برای امر خیر اومده بود

 

 

من قصد ازدواج ندارم حالا منو میگی ازخنده دارم منفجر

 

 

میشم خواهشا دختر خانما کمی ارزش قائل شین برای

 

 

خودتون تازه دختره دوم .......دبیرستان بود

منبع : متفکران باحالیه داستان واقعی از خودم
برچسب ها : دختره ,حالا ,عروسی